persianblog persianweblog persianblog
یه جای خوب واسه حس کردن زندگی

آمریکا و ایران

۱۳٩۱/۳/٢

سلام

اگه از روزی که چشم باز کرده باشید تا الان یه جمله رو شنیده باشید و هرگز هم به عمل نرسیده باشه ، شما هم مثل من به صحت عقل گوینده شک می کنید.

بله ! درسته . آمریکا رو میگم  !!

 از اولین روزهایی که به خاطر  داریم تا حالا داره علیه ایران قطعنامه صادر میکنه ، تحریم می کنه ، تهدید به حمله ی نظامی میکنه ، نامه می فرسته و ....

اوایل مردم می ترسیدن . کم کم شک کردن . یه مدت بعد شروع کردن به جوک ساختن . بعد هم به دست انداختن . این روزها هم پوزخند میزنیم !

خداییش ما از شنیدن تهدید به حمله ی نظامی خسته شدیم اونا از گفتنش خسته نشدن ؟؟؟

تو یه سایتی مطلب زیر رو دیدم . نمی دونم چند درصدش شوخیه و چند درصد جدی ؟ اما به نظرم جالبه :

یه روزنامه ی اردنی خبر زده که آمریکا چهار شنبه به ایران حمله میکنه، اینا هم کامنتهای زیر اون تو یه سایت فارسی!

 * من چهارشنبه امتحان دارم نمیشه جمعه بیان ؟

* حالا من چی بپوشم ؟

* غروبه جمعه دلگیره بذارید بعد از ناهار !

* نمی شه من رو اسیر کنن ببرن آمریکا ؟

* چهارشنبه چک دارم !

*ساعتش رو نگفتن ؟ شاید خونه نباشیم

و ....

خداییش دیگه جوک شده  واسه همه

توضیح : من هیچ مشکلی با امریکا یا کشور های دیگه ندارم . هیچ کاری هم به سیاست ندارم . اصلا علمش رو ندارم  و انرژی هسته ای هم اینقدر ها برایم مهم نیست . ولی اگر قرار باشه کسی ثبات و امنیت و آرامش کشورم رو بهم بزنه به عنوان یه ایرانی تا پای جون باهاش مقابله می کنم .

 
  Link

حجاب

۱۳٩۱/٢/۳۱

سلام

پدربزرگم میگفت : نمیخواد چادر بکشید سرتون ، عشوه تون رو کم کنید !

مادربزرگم میگه : حیا نصف ایمانه !

مادرم میگفت و میگه : رفتار نباید جلف باشه وگرنه رنگ و مدل جلف وجود نداره !

سوم دبستان که بودم و ازجشن تکلیف بر میگشتم  بابام بهم گفت : دردونه ی بابا ! راه که میری زمین رو نگاه کن ، به چشم غریبه ها زل نزن . سن تکلیف یعنی اینکه تو خیابون یه طوری راه بری که کسی نبیندت . به چشم نیای ... و کلی حرفهای پدرانه زد که همه رو یادمه اما خصوصین !

خلاصه ...

با این تفکر بزرگ شدم که نجابت و ایمان زن به حجب و حیاست نه چارقد و چادر

من یه حجاب متوسط دارم

یه ایمان متوسط

یه ظاهر متوسط

و اصلا یه آدم متوسط هستم .

اما با اینکه به زور بخوام به کسی بگم بیا و تو هم مثل من لباس بپوش مثل من باش مثل من رفتار کن . مخالفم . یعنی کسی اینطوری باهام رفتار نکرده . که من بخواهم با کسی اینطوری رفتار کنم. نمی تونم درک کنم چرا جای اینکه هزینه کنیم و افراد بدحجاب و بی حجاب رو از سطح ام القرای اسلام جمع کنیم هزینه نمی کنیم تا تربیتشون کنیم . منظورم نیست که به زور کسی رو بفرستیم مسجد و حسینیه یا تمام نمایشگاه کتاب رو پر کنیم از کتب مذهبی

نه به خدا ! اینکار ها زدگی میاره . از جای دیگه خودش رو نشون میده . میشه مثل اون خانم محجبه که سه لایه لباس و مانتو و چادر میپوشه اما آن چنان استادی میگه که دل یه کلاس رو میلرزونه .یا اون خانم چادری که زیر چادرش شال فرمز سر میکنه و ناخن ها و لبهایش رو قرمز میکنه .

همه ی ما از این خانم های محجبه دیدیم و می بینیم هر روز ...

خاطرات امام موسی صدر رو که میخوندم یادمه تویش نوشته بود که یه زمانی توی بیروت امام برای تبلیغ دین اسلام یه سری بنیاد خیریه زده بود که از خانم ها کمک می گرفت برای کودکان بی سرپرست و نیازمند . همه جور آدمی رو هم می پذیرفت . خانم های مسیحی مسلمان ، محجبه و بی ججاب . امام تمام تلاشش رو میکرد تا چهره زیبای اسلام رو  بهشون نشون بده و ضمن دریافت کمک هاشون زیباترین آیات قرآن و احادیث رو بهشون یاد میداد و بعد از یه مدت تمام خانم های اون بنیاد مسلمان شدن و محجبه .

اینها افسانه نیست . توی همین خاورمیانه هم اتفاق افتاده . مال بلاد کفر هم نیست که بگیم سبک زندگی شون با ما فرق میکنه .

حالا من نمی گم بیایم و همه رو مسلمون کنیم اما بیایم به مسلمون ها بگیم خواهر من ! نمی خواد چادر سر کنی وقتی لاک ناخن داری و یا نمی خواد عشوه بیای وقتی کارت قانونی و مشروعه حتما انجام میشه حالا یه کم توی صف بایستی اتفاقی نمی افته !

این نظر من بود . نظر شما چیه ؟

 

 

 

 
  Link

ماشاالله

۱۳٩۱/٢/٢٧

میدونید چرا خانم ها بیشتر عمر میکنند ؟

درصد مردهایی که سکته می کنند بیشتر از زنهاست ؟

چرا مادرها که سختی های بیشتری می کشند باز هم عمر طولانی تری نسبت به پدرهای سختی کشیده دارن ؟

حتما میگید واسه اینکه خانم ها اهل گریستن و درد دل کردن و تخلیه روانی هستند . یا به خاطر اینکه بیشتر به معنویات می پردازند . یا اینکه مقاومت بیشتر دارند . یا اینکه وقت بیشتری با بچه ها و حیوانات خانگی می گذرونن نسبت به آقایون یا ....

نه دوستان ! هیچ کدوم اینها نیست .

بس که تو خیابون بهمون میگن ماشاالله !!

پیوست : اصلا از سر دلخوشی این رو ننوشتم . قصدم هم مزاح نیست . خیلی هم عصبانی ام !

 
  Link

نویده

۱۳٩۱/٢/٢٧

دوستان صمیمی ام مال زمانی هستن که خط فکری نداشتیم . واسه همین خط فکری هامون شبیه هم نیست. شاید شباهت هایی باشه اما تفاوت ها خیلی بیشتره

رضا میگه یه طورهایی رفقای بچه محل هستید

سهیلا میگه واسه همینه که جذب هم میشیم

سعیده و پروژه هایش رو که میشناسید ! آ رو هم که معرفی کردم خدمتتون . امشب میخوام واسه نویده بنویسم

دختر مدرسه ای که بودیم با همه فرق داشت. از همه زودتر با موچین آشنا شده بود! چادری بود و هست. تنگ ترین و کوتاه ترین مانتو مدرسه مال نویده بود. با قد بلندی که داشت , هیچ سعی نمیکرد که به چشم بیاد اما میومد و سعی نمی کرد زیبا باشه اما زیبا بود ! لا مذهب !

همون موقع هم دنیایش متفاوت بود . سال سوم بودیم که خیلی اتفاقی دیوار بینمون ریخت و شناختمش . نویده اون تک فرزند لوس و نازپرورده ای نبود که صبح ها تا آب هویج و ماست و خیارش ( به قول خودش خیار ماست ) رو نمی خورد نمی اومد مدرسه ولو اینکه سهیلا و سعیده سبز شده باشند !

نویده بدل شد به یکی از قویترین و مصمم ترین زنهایی که می شناختم و می شناسم

خلاصه سالها پشت سر هم گذشتند و عدد سن رفاقتمون رسید به یازده سال ! اما هیچ اتفاق نظر و گشایشی رخ نداد !!

اهل بحث نبود و نیست . واسه همین یک جمله میگه و نظرش رو بیان می کنه بدون عنوان کردن دلیلش !

حالا تو هی سرت رو بکوب به دیوار ! هی خودت رو بزن ! هی بالا و پایین برو ... فقط نگاهت میکنه و میخنده نیشخند این شکلی هم میخنده !

دیگه نمیخواد حرف بزنه . حرفش رو یک بار میزنه دختر آبان ماه , لامذهب !

این روزها که قهوه ای تازه رنگ شده ی موهایش از زیر روسری به دقت وسواس گونه مرتب شده ی زیر چادرش باز هم به چشم می آید , داره میره خونه ی بخت . دخترم صاحب خانه شده و جهیزیه می خره و خلاصه کنم کلی گرفتاره

بهش زنگیدم و احوالپرسی می کنم .

میگه: این ترمم رو حذف کردم که به کارهایم برسم

میگم: کی تموم میشه حالا ؟

میگه تازه دوسالش رفته کو تا ده سال ؟

میگم : خداییش حوزه درس خوندن هم سخته ها ! صد رحمت به مالک ! چند واحد پاسیدی ؟

میگه : حسابش رو ندارم فکر کنم هزارتا !!

میگم : الهی بگردمت ! این همه سال درس طلبگی می خونی , واحد پاس می کنی که بشی آخوند !! که مردم فحشت بدن ؟ خب دختر خوب ! یه روز بیا اینجا من بهت فحش میدم !!

توضیح 1 : نویده بسیار باجنبه است . هرگز از شوخی دلخور نمیشه.

توضیح 2:مشکل اینجاست که یه وقتهایی حتی از جدی هم دلخور نمیشه !

توضیح 3: رشته اصلی اش آمار بود و بعد از فارغ التحصیلی اش طلبه شد .

 
  Link

دختر دلخواه

۱۳٩۱/٢/٢٥

 

(داستانی از هاروکی موراکامی، نویسنده ژاپنی)

در یک صبح زیبای ماه آوریل در یکی از خیابان های فعلی محله ی معروف هاویوکوی توکیو دختر صد در صد دلخواهم را دیدم. راستش را بخاهید آنقدرها هم زیبا نیست.آدم خیلی مهمی هم نیست.لباس پوشیدنش هم چیز خاصی نداد. پشت موهایش در خواب شکسته و بیریخت شده است.جوان نیست. باید سی سالی داشته باشد. درست ترش این است که بگویم اصلا شبیه دخترها نیست. اما هنوز هم از پنجاه قدمی میتوانم بفهمم او دختر صد در صد دلخاه من است. وقتی اورا میبینم دل در سینه ام شروع به تپیدن میکندو دهانم مثل کویر خشک میشود.شاید هر کسی به دختر خاصی علاقمند باشد. دختری با پاهای قلمی، چشم های درشت و انگشت های ظریف. یا اینکه همینطوری با دختر هایی آشنا بشود که همیشه برای وقت گذرانی با هر کسی وقت دارند.اما من چیز های خاصی را ترجیح می دهم. گاهی وقت ها در رستوران خودم را در حالی که به دختری در میز کناری خیره شده ام به این خاطر که شکل دماغش را دوست دارم ، گیر می اندازم.اما هیچ کس نمیتواند اصرار کند دختر صد در صد دلخواه مورد علاقه اش با آنچه از قبل تصور میکرده،‌کاملا مطابقت دارد. با این که شکل دماغ ها را دوست دارم،‌نمیتوانم شکل دماغش را به خاطر بیاورم.حتی یادم نمی آید اصلا دماغی داشته باشد.تنها چیزی که با اطمینان یادم می‌آید، این است که چندان زیبا نبود. عجیب است.به یک نفر میگویم: "دیروز در خیابان دختر صد در صد دلخواهم را دیدم."میگوید: " خب؟ خوشگل بود؟

 
  Link

روز مادر ، زن ،مادرزن ، مادرشوهر

۱۳٩۱/٢/٢۳

سلام

همیشه گفته ام و میگم که کلمه ی مادر مقدسه . برای همه ی مامانهای دنیا احترام ویژه قائلم

مادرم اسطوره ی زندگی شخصی امه  و هر چه شدم و هر چه نشدم رو مدیونش هستم.

همه ی ما معتقدیم مادرمون بهترین مادر دنیا است . من هم به نظر خودم بهترین مامان دنیا رو دارم . مادری که صدایش ، چشم هایش ، خنده هایش ، صبرش بی مثال است .

مامان ، خدای من روی زمین ، به حد مرگ نه اما به حد زندگی دوستت دارم.

اما یادمون نره اگه ازدواج کردیم مادران همسرانمون هم برای همسرانمون همونقدر عزیزند که مادران خودمون.

خدای خوب من ! حافظ میلیون ها مظهر خودت بر روی زمین باش و اگر از دستهامون گرفتیشون ، ارواحشون رو قرین رحمتت قرار بده .

و این هم یه جمله از زنده یاد سیمین دانشور :

من زنم و به همان اندازه تاز هوا سهم می برم که ریه های تو !

درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی ، قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند ،

تاسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم

 
  Link

مظفرنامه

۱۳٩۱/٢/۱٩

سلام

مظفر رو که میشناسید ؟ جوجه ی خونگی ام رو میگم !

وقتی یه حیوون خونگی داشته باشید , حسنش در اینه که به نتایج جالبی می رسید !

مظفر و خداشناسی

هیچ وقت تو زندگی اش هیچ خروس و مرغی ندیده . اما زمین رو می کنه, روی بلندی می ایسته , بالاترین جایی که میشه , می نشینه و... و تمام رفتارهای یک خروس رو داره .

کاملا غریزی شبیه مرغها و خروسهای تمام ادوار گذشته رفتارمیکنه

اونوقت نمی دونم کمونیست ها چطور میتونن خودشون رو کمتر از یک مرغ یا خروس ببینن که منکر فطرت میشن ؟!

مظفر و از خود گذشتگی  

از راه میرسم . همه کسانی که من رو میشناسن میدونن توی هوای گرم فقط دو چیز هست که می تونم بخورم . یک لیوان شیر خنک و خیار خنک ! خلاصه ... از راه میرسم . هوا گرم شده است . صاف میرم سر یخچال . یک لیوان شیر میریزم و آخرین خیار داخل یخچال را بر میدارم . شیر رو می نوشم . دهانم رو باز میکنم و خیار را گاز مییی.... نه گاز نمی زنم . جیک جیک مظفر که متوجه حضورم شده است بالا رفته است . تکه ای خیار می برم و پوست می کنم و ریز خرد میکنم . جلویش می ریزم . تند تند نوک میزند و میخورد . محو تماشایش می شوم . دهانم را باز میکنم و خیار را گاز میزززز.... نه گاز نمی زنم . مظفر خیارش را تمام کرده است . اما هنوز تشنه است . برمی گردم و نیمه ی دوم خیار را پوست می کنم و رنده می کنم . جلویش می گذارم .

دیگر خیار نداریم !

مظفر و حس مادرانه

مترو خلوت است نسبتا و خنک . دارم از سیستم تهویه ی هوا لذت میبرم که صدای آشناییصدا میکند : خانم معافی !

برمیگیردم . شیما وسولماز هستند .کلاس داریم . ساعت سه ظهر است . می پرسند جوجه ات  رو چه کار کرده ای ؟

توضیح میدهم : برایش شلغم و سیب زمینی پختم و رنده کردم ، خیار خرد کردم ، یه تکه گوشت چرخ کرده گذاشتم حالا دیگه توکل به خدا انشاالله چیزیش نمیشه !

سولماز : به خودت هم اینقدر میرسی ؟!

مظفر و درک مادرانه

مامانم یه عمره نگرانمه ! که غذا خوردم ، خوابیدم ، خوشحال هستم یا نه ، سرما نخورده ام و... اما از همه بیشتر از دیدن خوردن من لذت میبره ! مثل همه ی مادرها

خدا منو ببخشه .زیاد بخاطر این همه نگرانی باهاش مجادله کرده ام و می کنم !

برای مظفر هندوانه می گذارم . کنار رضا مینشینم و نگاهش می کنم .وقتی جیر جیر میکند ، با هندوانه درگیر میشود وتمام سینه اش را کثیف میکند ، غرق لذت میشوم.

به رضا : یعنی قشنگ می فهمم مامانم چه حسی داره ها ! آدم ازدیدن خوردن جوجه اش اینقدر لذت میبرد وای به حال بچه اش !

رضا: دیگه بریم خونه شون شام میخوری ها! نبینم با بنده خدا تند حرف بزنی ها

من : هم خودم شام می خورم هم تو باید بخوری !!!

 

 
  Link

ارغوان

۱۳٩۱/٢/۱۸

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابی است هوا؟
یا گرفته است هنوز؟

من درین گوشه که از دنیا بیرون است،
آسمانی به سرم نیست،
از بهاران خبرم نیست،
آنچه میبینم دیوار است.
آه، این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر میکش از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند.
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می‌ماند.
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است.
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانی است.

هرچه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است.
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

اندر این گوشه خاموش فراموش شده،
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده،
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می‌انگیزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو میریزد.

ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می‌افزاید

ارغوان
پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی برین دره غم می‌گذرند؟

ارغوان
خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه می‌آغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند.

ارغوان
بیرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من.
امیر هوشنگ ابتهاج

توضیح : یه عزیزی مطلع این شعر رو برام فرستاده بود که خیلی دوستش دارم .

 
  Link

تجریش

۱۳٩۱/٢/۱٦

دلم برای تجریش تنگ شده است .

 برای زیارت حضرت صالح , برای بازار تجریش , توت فرنگی های زمستانه و نارنگی های تابستانه , همه چیز جای دیگر , فصل دیگر .

دلم هوای ساز فروشی محمود کرده است . دلم برای صدای شجریان و شیب جماران تنگ شده است . دلم برای پله های کوچه ناهید , آلوچه های در بند , سیب های دماوند , سبزی خوردن های باغچه تنگ شده است .

دلم برای تجریش تنگ شده است ...

 
  Link

راه

۱۳٩۱/٢/۱٢

راه عوض میکنم و چه مذبوحانه می کوشم وقتی همه راه ها همدستند در ختم " تو " شدن !

 
  Link

همسایه های یه جای خوب
 
آمار وبلاگ