فضول رو بردن جهنم، گفت هیزمش تره!

سلام 

1.

دارم تو داروخانه شربت ضد نفخ میگیرم واسه دختری، بی مقدمه بدون اینکه چشم تو چشم شده باشیم ، میگه این مارکش خوب نیست، فلان مارک رو بخر!

میخوام جواب بدم: کی نظر شما رو پرسید آخه؟

به جایش میگم اون مارکی که شما میگید به دختر من نمیسازه، ممنون!

2.

دارم پوشک دختری رو عوض میکنم، دختری دست و پا میزنه که در بره، اتاق شلوغ و گرم است، هر دو کلافه ایم، بی مقدمه می پرسه: روزی چندتا پوشک عوض می کنی؟ چند می خری؟ تا کی پوشکش می کنی؟ دستمال مرطوب هایش چند؟ عوارض نداره؟ چرا با آب نمی شوریش؟ و...

میخواهم فکش رو بیارم پایین ولی جواب میدم: اوایل روزی نه ده بار، ولی الآن چهار پنج بار، هر بسته 64 تایی رو 42 هزار تومان، تا هر وقت که آمادگی روحی کنترل ادرار و توانایی جسمی اش رو پیدا کنه، هر بسته 72 تایی هشت هزار تومان، نه نداره، هر بار که نمیشه بچه رو بشورم، سرما می خوره تازه مگه می ایسته یک جا، در ثانی شستشوی بیش از حد باعث عفونت میشه خصوصا در دخترها و ...

3.

تو صف عابر بانکم، پانیسا داره وول می خوره و سعی میکنه کارت عابر رو ازم بگیره، مقاومت می کنم، به تلافی روسری ام رو می کشه تو صورتم، موها و روسریم نا مرتب میشه، میذارمش زمین، لق میزنه تا تعادلش رو حفظ کنه، بعد یهو شروع به دویدن میکنه، سریع دنبالش میرم و با شوخی و خنده برش می گردونم توی صف، باز مترصد فرصت فرار است، حواسم بهش است یهو ازم می پرسه: چند وقتشه؟ کی راه افتاد؟ دیر نبود؟ ولی هنوز قدم هایش سفت و سریع نیست چرا؟

میخواهم جواب بدهم: چی عایدت میشه واقعا؟ ولی جواب می دهم: شانزده ماه نشده هنوز، از ده ماهگی با کمک اجسام راه می رفت ولی اولین قدم مستقلش رو یک هفته بعد از یکسالگی اش برداشت، نه مگه یوزپلنگه آخه؟! همین الآن دوید که!!

4.

دختری بغلم است، هوا سرد است، ماشین گیر نیاوردم، آژانس ماشین نداشته، نم نم بارون داره میگیره، رضا همراهم نیست، به جز ساک بچه یه بسته ی پنج شش کیلویی هم دستم است، دارم با شتاب خودم رو به مقصد می رسونم و دختری سرش رو گذاشته رو شانه ام و تند تند شست می مکد، ناگهان صدایی از پشت سرم می گوید: وای! چرا شستش رو می خوره؟ به پستونک عادتش ندادی چرا؟ سرش نمونه بزرگیش هم بمکد؟ انگشتش بزرگ نمیشه یعنی؟

دلم می خواهد جیغ بزنم و بگم به تو چه آخه؟ ولی با متانت جواب میدم: مکیدن یه نیاز طبیعیه به بچه ها آرامش میده، سعی کردیم ولی از اولش هم پستونک نگرفت، تا سه سالگی که طبیعیه بعدش هم اگه ترک نکرد یه کاری می کنم حالا، حالا بزرگ بشه مثلا تراکم نمیدن؟!

5.

دارم تو سالن انتظار مطب با دخترم دالی بازی میکنم و قاه قاه می خندیم، کنار دستی ام بی توجه به شادمانی مان می پرسد: برای قد وزن اومدید؟ چند وقته است؟ چند کیلوئه؟ لاغره، بهش حریره بادوم و ماست میدی؟ حریره بادامش رو چطوری درست می کنی؟

میخواهم سرش داد بزنم: بیشعور! درسته بچه است ولی آدمه، زبانش خنده و گریه است، خوشت میاد وسط حرفت بپرن؟ دخترم با خنده هایش داشت با من حرف میزد، می فهمی؟ ولی به جای همه ی اینها جواب سئوالاتش رو مو به مو می دهم!

6.

دارم تند راه میرم که به موقع برسم، دختر بغلم است، هوا تازه رو به سردی گذاشته، دختری یه زیر دکمه دار، یه پیراهن و پلیور و ساق شلواری و جوراب و کفش به تن داره، کلاهش رو درآورده و نمی خواهد بگذاره رو سرش، گرمای تنش رو حس میکنم، انگار زیاد لباس تنش کردم، عرق کرده، می گذارم بدون کلاه بمونه، دارم با دست موهایش رو مرتب می کنم و تند تند راه میرم، از رو به رو می اید و بی هیچ دلیلی می پرسد: لباسش کم نیست؟ هوا سرده، چرا دستکش دستش نکردی؟ موهایش رو تا حالا نزدی؟ الآن باید بزنی تا مرتب در بیاد واسه عید و ...

میخواهم با سر برم تو صورتش ولی می گم: خنک شده ولی لباسش اندازه است، دخترم به سرما عادت داره، گرمایی است، نه دو سه باری خودم مرتب کردم برایش، فعلا کوچک است واسه آرایشگاه بردن، حالا مگه عید چه خبره که به خاطرش تو سرما موی بچه رو کوتاه کنم؟!

7.

دارم به هزار دوز و کلک بهش قطره ی مولتی ویتامین و آهن می دهم، داره تف می کنه بیرون، نگرانم قطره آهن نریزه روی پیراهن سفید تازه اش، بی مقدمه می پرسد: گوش ایش رو سوراخ نکردید چرا؟ بعدا سخت نمیشه؟ و ...

میخواهم بگم: چیه؟ واسش گوشواره خریدی مگه که می پرسی؟ ولی بهش می گم: نه سوراخ نکردیم چون زیر سه سال درکی از این کار ندارن و فکر میکنن دارن تنبیه میشن، نه الآن که سخت تره عقلش نمیرسه هی میخواد چنگ بزنه به گوشش و ...

.

.

.

1000. 

داریم تو پارک بازی می کنیم، جلو می آید و می پرسد: مادرتونه؟ وای بهشون نمیاد دختر و نوه داشته باشن، مادرشوهر هم داری؟ اونم خیلی دوستش داره؟ دخترت چرا با مامانت بیشتر بازی می کنه تا خودت؟ اون یکی مامان بزرگش رو هم همینقدر دوست داره؟ و...

می خواهم بگم: نون و آبت اضافه می شه بدونی مگه ولی جواب می دهم: بله مادرم هستن، بله دارم، مسلم است نوه اش رو خیلی دوست داره، چون مامانم آزاد میذاره اش ولی من نگرانم و محدودش می کنم تازه همه ی نوه ها مادربزرگشون رو خیلی دوست دارن، محبت رو نمیشه با متر اندازه گرفت که بگم کی بیشتر و کی کمتر دوستش داره و دخترم کی رو بیشتر دوست داره، بچه از هر کسی محبت ببینید نظرش جلب میشه و ..،

پ . ن 1 : اینقدری که مردم از آدم انرژی میگیرن با سئوالات بی مورد بچه ها با بازیگوشیشون انرژی نمی برند!

پ . ن 2 : محترم بودن و رفتار محترمانه داشتن، گاهی سخت ترین کار دنیاست! 

پ . ن 3 : من نمی دونم چرا همه ملت ایران فکر می کنند پدر و مادر نمونه هستند؟!

/ 9 نظر / 2546 بازدید
رضا

سلام فوضولی بد دردیه . جگر جگریست دختر.

آفتاب

به این میگن هنر بیکاری اینا از سر بیکاریه عزیز جان ... بی سوادی بی کاری .. و الی اخر تو نگران نباش خودت و دخترت رو عشق است صورتت رو برگردون یه ور دیگه حتی سخته اما بهتر جواب میده بذار بگن طرف دیوونه بود

نیره

چهارم!

نیره

نمیدونم چی بگم. شاید واقعا قصد بدی نداشته باشن اون آدما. فقط میخواستن سر صحبت رو باز کنن شایدم میخواستن طعنه بزنن به هرحال ایجاد ارتباط جوری که کسی آزار نبینه گاهی خیلی سخته چون ما از درونیات طرف مقابل بی خبریم.

در دوردست‌ها

نشنیده و نادیده بگیرشون. به همین سادگی

مامان آوینا

خواستم تجربه خودمو بگم در مورد نظرات و قضاوتهای دیگران در مورد بچه داری ......... من هم مثل تو خیلی واقعی و خونسرد و منطقی جواب می دادم و بعد از مدتها متوجه شدم جواب من اصلا برایشان قانع کننده نیست و جالبه که اصلا به دنبال توضیح یا جواب نیستن فقط یه چیزی می گن که گفته باشن و بعد از این اکتشاف تنها جوابم برای نظرات متعدد فضولین!!!!! فقط یه لبخند ژکوند هست و بس!!!!!

بولوت

حریم خصوصی، فضولی، دخالت و امثالهم تعریف مشخصی ندارن توی جامعه ی ما. کسی هم فکر نمیکنه این آدمی که دارم میبینم کلی فک و فامیل و دوست و آشنا داره. پس چیزی که من میگم یا به ذهنم میرسه رو بلاخره یکی از اینا بهش گفته. لازم نیست اظهار فضل کنم؟ مسخره ترین سوالی که من تا حالا مواجه شدم باهاش "چشماش ضعیفه که عینک زده؟" س! در مواجهه با عینک زدن بچه ی 5 6 ساله! این سوال مسخره و ابلهانه ایه. یعنی ممکن نیست طرف جواب سوال رو ندونه. ولی میپرسه!! سوال رتبه ی دوم اینه که دوتاشونم بچه های خودتونن؟ من و خواهری وسطی مسخره میکردیم اون اوایل که واقعن انتظار داره چه جوابی بگیره؟ بگیم نه یکیشون رو تو کوچه پیدا کردیم؟ وقتی دو تا بچه عین هم لباس پوشیدن معلومه که بچه های ما هستن. هوش زیادی نمیخواد فهمیدن این موضوع! بعد از سالها مواجهه با این سوال ها و این مدل آدم ها! فهمیدم که اینا میخوان سر صحبت رو باز کنن و بلد نیستن چطوری؟! کی و کجا به ما یاد دادن چه طوری با افراد اجتماع شروع به معاشرت کنیم؟ این عدم آموزش باعث میشه اکثریت با سوالاتی که یا ابلهانه جلوه میکنه یا توی دسته ی فضولی جا میگیره شروع به صحبت کنن. بلد نیستیم

بولوت

بلد نیستیم با یه تعریف یا تحسین شروع کنیم صحبتمون رو. طرف لباس قشنگی پوشیده و ما خوششمون اومده. نمیگیم وای چقدر این لباس برازنده ی شماس. میگیم از کجا خریدی تا سر صحبت باز بشه. از یه بچه ای خوشمون اومده. نمیگم چه بچه ی زیبایی خدا بهتون ببخشه. اولین سوالی که میکنیم چند وقتشه؟ این خواه ناخواه برا مادری که از بدو تولد بچه ش به این سوال جواب داده و کلافه س از تکرارش دافعه ایجاد میکنه! بعد