زهرا حیف شد. ..

سلام 

همه ی ما تاریخ زندگی مون از یک جایی شروع می شود، تاریخ زندگی من از سه سالگی ام شروع میشه، چند خاطره ی محو از قبل سه سالگی دارم بیشتر شبیه یک عکس هستند یا یک تصویر کوتاه، ولی از سه سالگی به بعد رو خیلی واضح و رنگی به یاد دارم، درست از روزی که اثاثیه مون رو بردیم توی اون کوچه ی قدیمی با خونه های نما آجری، همون خونه ی دو طبقه ی مادربزرگم که پلاکش چهار بود، تابستان سال 69، چند روز بعد از تولد سه سالگی ام...

برادرم، من،مادرم، مادر مادرم و مادر مادر مادرم همخونه ی هم شدیم تو یک خونه ی جنوبی نما آجری دو طبقه که وسط حیاطش یک حوض کوچک بود، روی پلکان حیاطش مادر بزرگم هنرمندانه گلدانهایش را چیده بود، خدابیامرز دستش سبز  بود، چوب خشک هم که می کاشت جوانه می زد و بار می داد، کودکی من هم تو همین خونه گذشت تقریباً. 

اون روزگاران هنوز بچه ها توی کوچه ها با همسالان خودشون همبازی می شدند، مادر من کمی سخت گیر بود، ساعات محدودی اجازه داشتیم توی کوچه بگذرانیم، اون هم با نظارت مستقیم عزیز، مادربزرگم دم در خونه می نشست و بازی ما رو نگاه می کرد، وقتی هم که نبود نمی بایست از تیر چراغ برق دورتر می رفتیم، چون مادرم وقتی پنجره ی آشپزخانه رو باز می کرد تا تیر چراغ برق رو می دید، بقیه ی کوچه تو میدان دیدش نبود.

تیر چراغ برق دقیقا روبروی خانه ی زهرا دختر آقای الف بود. زهرا فرزند هفتم خانواده و تک دختر آقا و خانم الف بود، شش برادر بزرگتر داشت، برادرانش دانشجو و سرباز و کارمند بودند، همگی بالای هجده سال، و زهرا دختر مو بور و چشم آبی فقط چهار سال داشت، بارداری در سن بالا و به هوای دختر دار شدن مادرش ایده ی خوبی نبود، چون زهرا با سندروم داون متولد شده بود، توانایی ذهنی پایین و کندی اندام ها از عوارض ناشی از این سندروم است. زهرا هم مبتلا به همه ی این سختی ها بود...

تو کوچه مون تنها همبازی زهرا من بودم، بزرگترها استدلال می کردند به خاطر مهربانی ام است که با یه "مریض "، کوچکترها استدلال می کردند چون خیلی کوچیکم با یک "دیوونه" بازی می کنم، اما من در ته نگاه زهرا نه جنون می دیدم نه مرض واگیردار، زهرا یک دختر متمایز بود، چشم های خوشرنگی داشت، ساعت ها کنار من می نشست و به بازی کردنم نگاه می کرد، با اینکه یک سال از من بزرگتر بود سعی نمی کرد مدیریتم کنه یا مجبورم کنه به میل اون بازی کنم، هر دو کنار هم در سکوت بازی می کردیم، اون تنها عروسک پارچه ای که داشت رو دست می گرفت و دائم در حالت نشسته تکان می خورد، بعدها فهمیدم که کنترلی بر بدنش نداشته و ثابت نشستن از توانش خارج بوده، من هم عروسک هایم رو کنار هم می چیدم، گاهی به زهرا چای خیالی یا بیسکویت واقعی تعارف می کردم، زهرا با لبخندی نا متوازن می پذیرفت، گاهی مادرش برای هر دویمان خوراکی می آورد، گاهی مادر من برای هردویمان بستنی می خرید، و ما هر دو از این معاشرت خرسند بودیم، زهرا حرف نمی زد، یعنی خیلی کم حرف می زد، اغلب هم می گفت : نمی خوام! بچه های کوچه ازش پرهیز می کردند، فرشته و مینا و مریم کوچیکه و زهرای نگار خانم و مریم بزرگه، به دید حقارت نگاهش می کردن، پسرها جسورتر بودند، به سمتش سنگ می زدند که عاصی اش کنند،  زهرا خشمگین می ایستاد و فریاد می زد : نمی خوام، پسرها مسخره اش می کردند، و زهرا گریه می کرد و به دنبالشون می دوید، اغلب بهشون نمی رسید و اگر هم می رسید با دست های باز می زدشان، می گفتند دستش سنگین است، از همه بیشتر مهدی گوجه از زهرا کتک خورد و بیشتر از همه هم سربه سرش می گذاشت، یادمهست که یکبار که مهدی گوجه فحش داده بود، مادرش عصبانی شده بود و در دهانش فلفل ریخته بود، مهدی که تو کوچه ضجه می زد و اشک می ریخت، ته دلم قند آب می شد انگار! بس که زهرای بی آزار رو آزار می داد.

اون روزگاران مردم بیشتر زندگی می کردند، دخترها بعد از دیپلم کلاس خیاطی یا آرایشگری می رفتند و به اولین خواستگار اهل و عاقلی که می آمد بله می گفتند، اغلب خواستگاران پسران جوان دیپلمه ای بودند که خدمت رفته بودند و یکی دو سالی کار کرده بودند و اندک اندوخته ای داشتند، همین که بساط یک عروسی مختصر را راه بندازند و دو اتاق تو در تو بتوانند اجاره کنند کافی بود، از همان عروسی هایی که نوشابه شیشه ای تنها اردور کنار کباب کوبیده بود! اون روزها پر بود از عروس هایی با موهای گوجه ای شنیون شده و دامادهایی با کراوات های سرخ همرنگ لاک و دسته گل عروس، برادر زهرا هم یک روز همینطور داماد شد و ما هم به عروسیشان رفتیم، زهرا یک لباس سبز رنگ پوشیده بود و وسط مجلس می رقصید، رقص که نه ، یک جا ایستاده بود و دستهایش رو در هوا تکان می داد، عروسشان خیلی زود عاشق این دخترک چشم آبی مهربان شد، زهرا از محیط های نا آشنا می گریخت، عروس خودش شروع کرد به آموزش الفبا، کند پیش می رفت ولی بالاخره زهرا بعد از سه سال سواد دار شد و می توانست کتاب قصه های کودکانه رو به تنهایی بخواند، عروس بهش کوبلن دوزی و منجوق دوزی یاد داد و ... بعدش دیگه ما توی اون کوچه نبودیم که بدانم تا آخر عمر کوتاهش چه چیزهایی یاد گرفت و چه کارهایی کرد ولی در یک روز دلگیر شنیدم بر اثر ایست قلبی در هجده سالگی فوت کرد. عروسشان رو تو خیابون دیدم، از زهرا پرسیدم، گفت هیچ وقت نخواست با غریبه ای رو به رو بشه، از خونه بیرون نمی رفت، گوشه ای می نشست یا کتاب کودک می خواند، یا با برادرزاده هایش بازی می کرد یا سرش را به گلدوزی و گلسازی و این جور کارها گرم می کرد، در نهایت هم به خاطر اینکه چربی و قند خونش بالا بود، ایست قلبی کرد و درگذشت. یک جمله ی کوتاه گفت عروسشان :"زهرا حیف شد! "

پ . ن 1 : متوسط عمر بچه های مبتلا به سندروم داون سی و پنج ساله. 

پ . ن 2 : به قدری زهرا رو دوست داشتم و به قدری این دختر در کودکی ام موثر بود که هیچ وقت به هیچکسی نگفتم "منگل" این کلمه که تو بچگی های ما فحش محسوب می شد، هیچ وقت به دهانم نیومد.

پ . ن 3 : همیشه چشم آبی ها رو دوست داشتم فکر می کنم به خاطر زهرا باشه.

پ . ن 4 : یک سری آزمایش های دوران بارداری هست که اگر جنینی مبتلا به سندروم داون باشه، توی آزمایش خودش رو نشون میده، تا نود درصد هم صحیح است با این حال خانم پزشکی رو دیدم که کودک مبتلا به سندروم داون داشت، کنجکاوی کردم، گفت تو آزمایش نشون نداده، و اینکه شیفته ی کودکش بود برای من مثل خیلی های دیگر نه عجیب بود نه حماقت بار، مهر مادری بی قید و شرط است. اگر کسی از اطرافیان هست که مشکلی مشابه این داره، لطفا درکشون کنیم، براشون متاسف نباشیم، ترحم نکنیم، توهین نکنیم، اینها پدر و مادر هستند، اولادشون براشون عزیز است به این فکر کنیم که هر کدام از ما می تونستیم یک سندروم داونی باشیم، اگر فقط یک کروموزوم اضافه داشتیم، تک تک این بچه ها می تونن یاد بگیرن و کار کنند و مفید باشند اگر نگاه سنگین و آزاردهنده ای تو جامعه روی یک نقص ژنتیکی که درش نقشی نداشتند متمرکز نشه، کاش ما هم بتونیم یاد بگیریم آدمها رو قضاوت نکنیم، هر اتفاقی برای هر فردی می افتد تقاص گناهانش نیست! خیلی ها در مورد خانم و آقای الف می گفتند ببین چه بدی کردن که این سرشون اومده! در حالی حالیکه زن و شوهر مهربان و بی آزار و بخشنده ای بودند! نمی دونم چرا بعضی ها خدا رو عقده ای متصورند!

پ . ن 5 : نمی دونم از کی یادمون رفت زندگی کنیم؟ از کی جنون درس خواندن ایران رو فرا گرفت؟ فکر می کنم ربطی به تاسیس دانشگاه آزاد داشت،دیگه ملاک ازدواج فقط چشم و گوش بسته بودن عروس نبود، معیار ازدواج اهل دود و دم بودن داماد نبود، ادامه ی زندگی های مشترک فقط به بهانه ی نبودن کلمه ی مبهم تفاهم به خطر افتاد و ما کم کم اینقدر غرق رشد کردن و به روز ماندن و نامبروان بودن شدیم که یواش یواش فراموش کردیم زندگی کردن با زیستن فرق داره، شاد بودن به بیشتر داشتن نیست به بهتر دیدن است. یه کم ساده تر بگیریم خوشبخت تریم.

پ . ن 6 : یعنی با دونفر اشنا شدم که احتمالا تا آخر عمرشون مجرد بمونن !یک آقایی رو می شناسم که ملاکش برای ازدواج کوهنورد بودن عروس است و خانمی رو می شناسم که ملاکش برای ازدواج عقیم بودن داماد است!

به اولین نفری که عروس و دامادی با این مشخصات بیابد مژدگانی می دهم! 

/ 11 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
در دوردست‌ها

نوشته ت همه جوره چسبید بهم ...

رهگذر

من فک کنم از 4 یا 5 یادم باشه

رهگذر

5: تقصیر مردمه که به رئیس دانشگاهه رای ندادن رئیس جمهور شه بعد که رئیس جمهور میشد این چیزی که روش ریاست میکرد رو مدیریت میکرد یه چیز بدرد بخور بشه!

رهگذر

6: کوهنورد پیدا کردن سخت نیست اگه خود طرف کوهنورد باشه عقیم رو نمیدونم ولی میشه اونو هم پیدا کرد ماشالله سرطان و هزار عیب و ایراد زیاد شده که تو این آخرالزمونی!

بولوت

پ .ن ۶: اول از همه معیار ازدواج رو چرا نصفه نوشتی؟ فقط عقیم بودن نیست که! "دکتر عقیم بی کس و کار ترک" بعدم که چرا نفوذ بد میزنی ادمی زاد به امید زنده س. من کماکان به یافتن این گزینه امیدوارم. البته در جریانی که به تازگی کمی تعدیل کردم معیارهام رو. یعنی معیار ازدواجم یا ایناس که گفتم. یا این که طرف توانایی خرید اون سرویس گرون تومنی که عکسش رو توی تلگرام گذاشته بودم رو داشته باشه.

زابیل

یادمه یه جایی توی یک وبلاگی که مربوط به مادری که یک بچه معلول داشت (ذهنی-حرکتی) خوندم که داشتن این بچه با این شرایط رو عین لطف خدا می دونه. و این حرف رو چندین بار دیگه هم توی برنامه های تلوزیونی از پدر و مادر بچه هایی با این مشکل شنیدم.

زابیل

معیار کوهنورد بودن خانم که بعید نیست. عقیم بودن مرد هم بعید نیست، ولی احتمالا چنین شخصی خودش پا پیش نمی گذاره، مگر اطلاعیه بدن از قبل که بدونه این نقص نیست بلکه امتیاز هست

نیره

نفوذ بد نه بولوت جان نفوس بد!

نیره

هیچ وقت با ابن بیمارها برخورد نزدیک نداشتم واقعا کودکی خیلی موثره تو دید آدم در بزرگسالی