زندگی شیری!

سلام 

نمیخوام از خودم تعریف کنم، ولی اونها که می شناسندم می دونن دروغ نمیگم، به جرئت می گم کمتر زنی به اندازه ی من با همسرش یکرنگ بوده، و البته کمتر مردی مثل رضا با همسرش روراست بوده!

ما هیچ وقت حساب و کتاب جدا از هم نداشتیم، پنهان کاری نداشتیم، حتی پس انداز جدا هم نداشتیم، هیچ وقت به خاطر پول چیزی رو از هم پنهان نکردیم و به هم دیگه دروغ نگفتیم.

خیلی از خانمها یه پس انداز جدا از همسرشان دارند، پول تو جیبی می گیرند، تو خرجی خونه دست می برند و ... و به هرطریقی پول از جیب شوهرانشون بر میدارند و پنهانی و شخصی جمع می کنند، خب من راستش تو این هفت هشت ساله حتی یک قران هم پس انداز نداشتم، پول تو جیبی یا خرجی یا نفقه نداشتم،  هرچه بود با هم خرج می کردیم و با هم جمع می کردیم ، تا اواخر ماه قبل که به پیشنهاد من و تایید رضا تصمیم گرفتم پس انداز جدا داشته باشم و یه مقرری مختصری هم هرماه برای لباس خریدن از رضا بگیرم، مابقی مخارج و پس انداز ها هم مثل سابق باشه، یعنی باز با همدیگه و اطلاع و مشورت هم خرج کنیم و با هم پس انداز کنیم. 

خب تا اینجا که اتفاق خاصی نیفتاد جز اینکه شوخی شوخی قرار شد علاوه بر لباس خریدن واسه خودم، شیر خونه رو هم من بخرم! یعنی از ماه قبل تا الآن به قدری سر این مسئله شوخی و خنده داشتیم که بدل شده به یکی از بهترین تفریحاتمون!

من: وا! شیر چه ربطی به لباس داره؟

رضا: د ربط داره د! هی شیر می خوری قد میکشی تو لباسهات جا نمیشی!

من: قد می کشم؟! حداقل پنجاه تومن در ماه بهم کمک هزینه ی شیر بده، یارانه ی شیر بده!

رضا: نه دیگه مگه تو کل ماه بیست تومن شیر میخری اصلا!؟

من: بیست تومن؟! پول ده لیتر شیر هم نیست،  ما ماهیانه حداقل بیست لیتر شیر مصرف می کنیم!

رضا : ما نه! تو مصرف می کنی!

من: جهنم ضرر! باشه خودم می خورم تو که همیشه محل کارت شیر می خوری!

رضا : راستش از این ماه قرار شده دیگه شرکت شیر نده، کسری بودجه داریم!!!

.

.

.

من: رضا!  عصرونه چای می خوری یا هندوانه؟ 

رضا: هیچ کدام! شیرقهوه لدفن!

.

.

.

من: رضا!  تو که می دونی من چقدر شیر کاکائو دوست دارم، چرا دیگه برام شیر کاکائو  نمی خری؟

روز بعد

من: این چیه؟

رضا: پودر کاکائو! 

.

.

.

من: عزیزم همفکری کن لطفا! موندم شام چی بپزم! هوس چیزی نداری؟ یه غذا پیشنهاد بده.

رضا: سوپ شیر!! 

.

.

.

من: صبحانه نخورده نرو، من هوس نیمرو کردم، تو هم می خوری؟

رضا : نه مرسی! من صبحانه خوردم!

من: ما که پنیرمون تموم شده!

رضا: عیب نداره، یه کلوچه خوردم با دو لیوان شیر!!

.

.

.

من: وا! مامان! واسه چی شیر خریدید؟ دیدید دختری گلسر و عروسک و کتاب و خوراکی زیاد داره شیر خریدید؟ پانیسا که اصلا شیر نمی خوره!

مامانم: نه شیر رو واسه خودت خریدم، پولهایت رو پس انداز کن مادر!! 

 

/ 8 نظر / 6 بازدید
مریم

سلام. آفرین به مامانت. [قلب]

مریم

اول شدم.[هورا]

مریم

من همیشه گفتم که آذریها خیلی سیاست مدارن. بیا اینهم شاهدش...

در دوردست‌ها

یادم باشه به خدا بگم که و تو و رضا، توی همین دنیا، سهمیه تون رو از اون روده که توی بشهته و توش شیر و عسل جاریه مصرف کردید [زبان]

در دوردست‌ها

ما آذری ها سیاستمون کجا بود خواهر! تهمته همه ش

آفتاب

آخی خیالمو راحت کردی من از اون روز دارم فکر می کنم چی بپوشم حالا .. کادو چی ببرم حالا ؟ کلا زندگیم متختل شده بود بعد از خوندن این پست نیمه مختل شده چون دیگه میدونم الان چی بیارم ... فقط موندم چی بپوشم دی

نیره

محل کارشون چقدر با کلاس ه! شیر میدن اونجا!

در دوردست‌ها

بپا شیر تو شیر نشه