لعنت بر دهان مارگزیده ای که بی موقع باز شود!

سلام 

معمولا آدم ها رو از روی قومیت و اصل و نسبشون قضاوت نمی کنم، یعنی این قضاوتها رو ناعادلانه می دونم، تو این چند سال عمری که از خدا گرفتم یاد گرفتم، هر جا و هر قومی هم خوب دارن هم بد، و اینکه همه ی آدم ها روی دومی هم دارند که به راحتی رو نمی کنند، یعنی هیچ خوبی مطلق خوب نیست و هیچ بدی هم مطلق بد نیست، چه بسیار کسانی که حسن شهرت داشتند ولی من رو نقره داغ کردند و چه بسیار کسانی که منفور بودند  ولیی لطف ها در حقم کردند و دین ها گردنم دارن.

خب این مقدمه رو گفتم که شما دچار خطای زود قضاوت کردن در مورد من نشید، با همه ی این اوصاف، یک قومیت خاصی هستند که من شاید بیشتر از بیست مورد باهاشون معاشرت داشتم، و هر بیست مورد خصائص مشترک منزجر کننده ای داشتند در یک مسئله ی واحد، لازم به توضیح است که این رفتار ناشایست رو صرفا در جنس مونث این قومیت دیده ام. خب زود قضاوت نمی کنم ولی از اونحایی که مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد، من کلا نسبت به خانم های این قوم یک دیوار دفاعی و گارد و پیش داوری دارم،خودم هم می دونم کار احمقانه و غیر منصفانه ای است!

چند وقت پیش به جشن ازدواج یکی از همکاران رضا که رفاقت صمیمانه ای هم دارن دعوت شدیم، پیش از عروسی من از رضا پرسیدم عروس اهل کجاست؟ رضا به تصور اینکه منظورم محل سکونت فعلی است گفت بچه محلن، منم چون تو ذهنم اصالت عروس بود، فکر کردم عروس و داماد همشهری هستند.

به محض ورود به سالن عروسی با استقبال گرم مادر و خواهران همکار رضا که از قبل آشنایی داشتیم، مواجه شدم، مادر داماد بهم گفت همسران چند تا دیگه از همکاران هم تو سالن حضور دارند و من رو هدایت کرد به میز همکاران که تنها نباشم، یکی دو نفر رو می شناختم، حتی عروسی هاشان رفته بودم، یکی دو نفر رو هم اسمشون رو از رضا شنیده بودم، فقط یک خانم بود که نه دیده بودمش، نه اسمش رو شنیده بودم، وقتی که صحبت کردیم متوجه شدم که همسرانمون اصلا همکار یک بخش نیستند.

این رو هم بگم اون قومی که من از اناثش بیزارم یک مولفه ی واحد ظاهری دارند که از یک فرسخی داد می زنند! 

این خانم همکار غریبه که خیلی هم متشخص و محترم بود، ظاهرش به هیچ وجه به اون قوم نمی خورد، صحبت هایمان که گل انداخت از لا به لای حرف ها متوجه شدم عروس منسوب به همان قوم است، تازه فهمیدم منظور رضا از بچه محل همسایه بوده نه هم ولایتی!

راستش از اونجایی که این همکار رضا جای برادری خیلی برام عزیز بود، چون هم دوست خوبی برای رضا است هم ذاتا آدم خوبی است و خانواده ی خیلی خوب و مادر دلسوزی داره، دلم،براش سوخت و آه از نهادم در اومد و شروع کردم از تجربیات تلخ برخورد ها و آشنایی هام از زنان قوم فوق الذکر گفتن، گفتم و گفتم و گفتم ... تازه داشتم سبک می شدم که همان خانم غریبه، با لبخندی سرشار از متانت گفت : متاسفم که اینقدر از همشهری های من بدی دیدید! 

در اون زمان واقعا می تونستم از شرم آب بشم، دیگه بقیه ی شب رو درست یادم نیست که شام چی یود؟ و چی خوردم؟ دوستان حاضر چه گفتند و چه شنیدم؟ اصلا رقصیدم یا ننرقصیدم؟! کل سالن دور سرم می چرخید، کلا مثل لبو سرخ شدم و تا آخر شب سرخ باقی موندم به گمانم! 

وقتی موبایلم زنگ خورد و رضا گفت بیرون منتظرم است انگار پرنده ی اسیری بودم که از قفس آزاد می شد، با چنان اشتیاقی خداحافظی کردم، انگار از زندان صد ساله رها شدم!

بیرون که رضا رو دیدم با اشتیاق گفتم بریم، گفت نمی خواهی کاروان عروس رو دنبال کنیم؟ گفتم نه فقط بریم! گفت باشه صبر کن با یکی از همکاران بر می گردیم.

این توضیح رو هم بدهم که اون موقع هنوز فرخ (پرایدمون ) رو نداشتیم،  بعد هم من رو به آقای ه معرفی کرد، بله! همان امکاری که من هرچه توانستم به زنان قبیله اش گفتم و لیچار بار همسرش کردم.

هر چی ابروها رو بالا می دادم که رضا متوجه بشه و از همراهی خانواده ی ه منصرف بشه اصلا انگار نه انگار، رضا خوشحال و سرمست از دامادی رفیقش روی ابرها سیر می کرد و من شرمسار از قضاوت نا به جا تنها مونده بودم در چکه چکه های عرق شرم.

تو ماشین که نشستیم اگر آقایون حرف نمی زدند چه بسا از سکوتی که بین من و خانم ه حکمفرما بود، می زدم زیر گریه، چقدر هم اون شب ترافیک بود، مگه می رسیدیم حالا؟

آخرین جمله ی خانم ه موقع پیاده شدنمون حکم تیر خلاص رو داشت :" امیدوارم فرصت برای تغییر نظرت داشته باشم"

پ . ن 1 : جوانب احتیاط رو در هر کاری رعایت کنیم، خصوصاً حرف زدن!

پ . ن 2 : تمرین کنیم پیش داوری نکنیم.

پ . ن 3 : اصالت و قومیت یک واژه ی بی معناست برای ساکنان شهرهای بزرگ، علی الخصوص تهران که کلا مهاجرپذیر است، این شهر فرهنگ خاص خودش رو داره فارغ از اینکه داری از کجا می آی.

پ . ن 4 : مادربزرگ مرحومم، عزیز، مادر مادرم، اصالتا تهرانی بود، خدا بیامرز به این هم خیلی می بالید، خدا رو شکر از همون بچگی ام می فهمیدم که کارش درست نیست و تفاخر مضحکی است، بین بچه ها و نوه هایش شاید تنها مخالف و معترض رفتارش من بودم، تا آخرین روزها هم سعی می کردم قانعش کنم دست از رفتارش برداره، تا حدودی هم موفق شده بودم، زن مهربونی بود ولی کامل نبود، خودم واسه خودم متاسف شدم وقتی دیدم عینا همان خطا رو تکرار کردم، تصمیم گرفتم دیگه قضاوت نکنم و نمی کنم.

پ . ن 5 : سی سالگی سن خوبیه، هر چی بهش نزدیک تر میشم انگار خردمندانه تر دنیا رو نگاه می کنم و پخته تر فکر می کنم، می دونم رفتارهای احمقانه ای دارم، اونها دیگه قابل اصلاح نیست! توقعتون رو بالا نبرید!

/ 15 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهیل

فرخ !!! خندیم ها

رهگذر

من هم از دو سه تا شهر بدم میاد در حد مرگ بر آمریکا[نیشخند]

رهگذر

1: آدم وقتی داره سر دلش رو باز میکنه و هر چی داره رو میکنه احتیاط و اینا سرش نمیشه!

رهگذر

2: سعی کنیم داور خوبی باشیم و نتیجه ی داوریمون رو علنی مطرح نکنیم فقط زیر دفتر کار امروزشون یه نمره ثبت کنیم!

رهگذر

3: قم هم همینجوره کلی عرب و ترک و اینا داره! حالا پاکستونی و لبنانی و آفریقایی و ایناش بماند :)

رهگذر

4: تجربست دیگه پیش میاد ... ...

رهگذر

عوضش بعدا وقتی دوستای خوبی شدید براتون خاطره میشه یا اگه زیاد ندیدینش از یادتون میره ...

رضا.م

بختیاری نبوده که ؟ بگم من رو قوم بختیاری حساسم ها !! [منتظر]

در دوردست‌ها

من از اونجایی که بیشتر روی حالت سکوت هستم برام هنوز پیش نیومده. اومده باشه هم طرف به روم نیاورده

زابیل

[وحشتناک] خیلی ناجور بوده. این مدلی که آدم توی روی یه نفر بگه اینجوری بد می شه. اون مدلی که پشت سر یک نفر هم بگه و بعد ببینه اشتباه کرده عذاب وجدانش آدمو می کشه.