جده نه در همین تهران اتفاق افتاد!

سلام 

ظهر است و تیغ آفتاب بر فرق سر عابران آتش می بارد، زنی جوان با شتاب در پیاده روی خیابان عابران را کنار می زند و چشم چشم می کند تا عابر بانکی بیابد، دو دختر نوجوان با لباس فرم مدرسه چند قدمی جلوتر از زن راه می روند، قد بلندند و چهار شانه، زن جوان که به سختی قدش به سر شانه های دختران می رسد مودبانه خواهش می کند لطفا اجازه بدید من رد شوم، یکی از دخترها نگاه عمیقی به سراپایش می کند و جواب می دهد بفرمایید عزیزدل!

زن ثانیه ای مبهوت رفتار ناآشنای دختر می شود و به سرعت به خود می آید و به شتاب می گذرد، صدای همان دختر را پشت سرش می شنود: "جووون عجب ...!"

لحظه ای می ایستد، نه آنکه بخواهد بایستد، مغزش از کار افتاده انگار!

تمام احساسات منفی که سالیان دراز از جانب مزاحمان خیابانی مرد تجربه کرده یک جا با همین جمله ی کوتاه دخترک به سراغش میآید : خشم، ترس، تنفر، تحقیر، ناامنی و انزجار.

و آن زن منم!

پ . ن 1 : راه مقابله با مزاحمان خیابانی مرد رو به تجربه آموختم : بی اعتنایی. ولی این نسل جدید مزاحمت رو هنوز بلد نیستم! 

پ . ن 2 : متلک دخترک حس انزجار و نفرتی در من بر انگیخت که تا به حال هیچ مردی موفق به کسب چنین توفیقی نشده بود!

پ . ن 3 : خدایا! خودت عاقبت ما رو به خیر کن!

/ 13 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهگذر

3: خدا حفظتون کنه اونا رو هم هدایت!

رهگذر

همون جده رو میگم پلیس بودن مامور امنیتی بودن چی بودن اونا نماینده ی حکومتشونن برای بقای امنیت مثلا!

رهگذر

شما هم به جمع کثیر کسایی که میخوان من داماد شم اضافه شدید یعنی [متفکر]

رهگذر

نیستن گویا بلاگفا هم که خراب شده ملت از وبلاگ نویسی تو سرویس دهنده های ایرانی نا امید شدن!

ح

در دوردست ها

این مریخی ها که میگی رو ندیدم و نمیشناسم

نیره

واقعا باعث تاسفه! خدا شفاشون بده!

خواهر طوفانی

ن اصلا دلیل اینگونه حرف زدن و این گونه فکر کردنشون رو نمیفهمم ! من خنگم؟! یا نو جوان نیستم ؟! نمیدانم‌!