زنگ:انشا،موضوع انشا: اولین روز مدرسه خود را چگونه گذراندید؟مورخ: بیستم اردیبهشت

 

سلام

به نام خدای قلم های شکسته انشای خود را آغاز میکنم.

روز اولی که من به مدرسه رفتم مادرم همراهم آمد. من دوست نداشتم که مادرم با من بیاید، آخر من بزرگ شده بودم و می توانستم به تنهایی به مدرسه بروم.

به هر حال مادرم همراهم آمد، آن روزناظممان ما را به صف کرد، من کلاس 1/2 بودم پس در صف کلاس 1/2 ایستادم، کلاس ما چهل و دونفر دانش آموز داشت، اسم معلممان خانم میرجعفری بود، خانم میرجعفری به ترتیب قد ما را در صف مرتب کرد، من نفر سی و یکم بود، بعد به مادرهایمان گفت که بر روی مقنعه هایمان شماره ی صفمان را گلدوزی کنند تا گم نشویم!

آن روز مدیرمان سر صف کلی صحبت کرد، به ما گفت باید خوب درس بخوانیم و علم بیاموزیم تا دینمان را به پدر و مادرمان و شهدا ادا کنیم. 

بعد به ما گفت که به علت تعمیرات و نقاشی ساختمان ، مدرسه تا شنبه ی هفته ی بعد تعطیل است، همه ی بچه ها سر صف جیغ کشیدند، من هم با اینکه ناراحت شده بودم ولی جیغ کشیدم، آخر پدرم به من گفته است : گر خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!

و به این ترتیب من وارد مدرسه شدم، و این بود انشای من!

پ . ن 1 : این خاطره حقیقی است! روز اول مدرسه رفتنم اگر اشتباه نکنم شنبه بود، یادمه تا شنبه ی هفته ی بعد مدرسه نرفتیم چون داشتند ساختمان مدرسه رو تعمیر و نقاشی میکردند!

پ . ن 2 : اول دبیرستانم رو هم یادمه. از یه منطقه آموزش و پرورش وارد یک منطقه ی دیگه شده بودم و هیچکدوم از دوستانم اونجا نبودند، البته بهترین دوستان تمام عمرم رو در مدرسه جدید و منطقه جدید پیدا کردم.

پ . ن 3 : اولین روز دانشگاهم رو یادمه.شش ماه بعد از ازدواجم بود، برای ثبت نام رفتم، موقع برگشت وسط خیابون زمین خوردم، خوشبختانه راننده نزدیک صورتم ترمز گرفت، سرعتش زیاد نبود و تونست ماشین رو کنترل کنه، کتفم ضرب دید، حدود دوهفته دستم به گردنم بسته بود و دقیقا در همان زمانی بود که داشتیم جهیزیه ام رو می چیدیم!

 پ . ن 4 : موضوع انشا رو مریم و بهار پیشنهاد دادند.

پ . ن 5 : تقریبا توی زندگی ام همه چیز رو یادمه! 

 

/ 26 نظر / 1842 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهگذر

1: ئه وقعا 2: این جورش هم خوبه اصلا هم رو نوشت نداره این پی نوشت :دی 3: اوخی :( روز اول دانشگاه خوب نداشتید پس! 4: بله در جریانیم 5: آفرین!

گالیا

2: من که در تمام عمرم در حال مدرسه عوض کردن بودم پس توقعی هم از خودم ندارم چیزی یادم باشه[نیشخند] 3: اولین روز دانشگاه که افتضاح بود، تو دلم کلی بد و بیراه به خودم می گفتم

گالیا

باشه شما غیر عادی کلا حافظه من خوب کار نمیکنه [نیشخند] هیچی بابا :)

رهگذر

پگاه راستی داشتم تو ونک قدم میزدم -اصلا هم نگران زیاد راه رفتنم هم نبودما :دی- اونجا پر توت بود که نرسیده بود :دی تو رسالت هم که قدم میزدم باد که میومد همه توت هاش میریخت :دی! مدیونید فکر کنید یادتون نبودما :دی از لحاظ اول پست قبلی البته!

خاموش

اون زمین خوردن وسط خیابون رو تجربه دارم. خیلی بده. [لبخند]

رهگذر

رسیدنش که شاید برسه داشتم پیاده میرفتم یکی هی نگاه نگاه میکرد هر سه چهار تا درختی که رد میشد یکیش رو پیدا میکرد که توت پخته داره میخورد :دی احتمالا پخته شده باشه :دی

در دوردست‌ها

وای از دست حافظه ی تو موضوع انشا رو قبلا نوشته بودم. برا همین انشام نمیومد. ولی پریشب زدم تو فاز تخیل یه چیزهایی به ذهنم رسید. یه نیمچه داستان به بهونه این انشا. اگر فرصت کنم (و تا اون موقع نپریده باشه مینویسمش) من روز اول دبستان و دانشگاه و حتی روز اول کارم رو یادمه. اما راهنمایی و دبیرستان رو نه. انگار زیادی عادی شده بودند.

خواهر طوفانی

چه حااااااااالی کردین که اون یک هفته رو مدرسه نرفتین هااااا !

ناشناس

چه مزخرف چرت بود