فرشته های کوچولو

سلام 

اسمش ستاره است، نه سالش است، شیرین زبان و مودب است، یه خانواده ی شلوغ دارد، والدینش هر دو قبل هم ازدواج کردند و فرزندانی دارند از ازدواج های قبلی شان، مادر بیمار روحی است، با بچه های همسرش نمی سازد، پدر از پنج صبح سر کار است تا یازده شب، من را مهربانترین مادر دنیا می داند چون "پانیسا رو کتک نمی زنم"! یخچال مادرم" اعیانی" است چون هم دلستر دارد هم شیر هم آبمیوه! تعجب می کنه وقتی اجازه می دم با تبلتم بازی کنه و متحیر است از اینکه هر چقدر میلش بکشد می تواند به سالادش سس بزند و اجازه دارد" یک انجیر دیگر "هم بخورد!

ترانه خواهر کوچکتر ستاره، به نظرش عجیب است که من یک طبقه پله رو رفتم پایین که بهش بگم می تونه بیاد و با پانیسا بازی کنه، آخه هر وقت کسی کارش داره ترانه موظف است خودش رو برساند، حتی اگر طرف لیوان آبی بخواهد! 

شیشه ی شیر عروسک پانیسا با چند تا آبمیوه و بیسکوییت می تواند کودکی شان را برگرداند؟!

هستی سه روز بزرگتر از پانیساست، با جثه ای بزرگ، وقتی تو پارک  بهش شیرینی تعارف می کنم چشم هایش برق می زند،  مادرش پانیسا رو جیقیل خطاب می کند و می پرسه :"شیر مادری است؟ من به هستی شیر ندارم، یعنی شیرنداشتم که بهش بدم! بعد از سه روز بهش شیر خشک دادم که نخورد از یازده روزگی حریره بادوم دادم بهش، دیگه بیست روزش بود آب گوشت و ماهیچه و سوپ می خورد!! تو هم یه کم به دخترت برس، جون بگیره"، هستی از شدت هیجان در پارک جیغ می زند و بچه ها رو می ترساند، پانیسا از هیبت کودک ترسیده و به گریه افتاده، هستی با مهربانی می خواهد بغلش کند که مادرش تشر می زند: " بیشعور داعشی! نمی بینی ترسیده ولش کن!"، راستی! هستی رو خدا بعد از بیست و سه سال به مادرش داده!

بوسه ای بر روی گونه اش می تواند کودکی اش را برگرداند؟ 

ابوالفضل، پسر چشم آبی زیبا رویی است که تو کوچه با بچه ها بازی می کنه، از همه کوچکتر است، تازه چهارساله شده، هنگام بازی زمین خورده و گریه می کند وسرش باد کرده و کبود شده، به دنبال مادرش می گردد، در آغوش می گیرمش و به دنبال خانه شان می گردم، زنگ خانه ای که بچه ها می گویند می زنم و کسی جوابگو نیست، دلهره وجودم رو پر کرده، مبادا تشنج کند؟ نکند ضربه جدی باشه؟ حالا مادرش چه حالی میشه وقتی کودکش رو با سر متورم و کبود ببیند؟ بعد از نیم ساعت که گریه ی ابوالفضل به عربده تبدیل شده و مشخص است ترس از گم شدن مادر بیش از تورم سرش درد دارد برایش، زن چاق و گنده ای از انتهای کوچه سلانه سلانه با دمپایی لخ لخ کنان در حالی که چادر مشکی اش با بی قیدی کنار رفته و برجستگی های سینه اش جلوه گری می کند از خانه ی یکی از همسایه ها بیرون می آید و هر چه نزدیک تر می شود احساس امنیت بیشتری وجود ابوالفضل را پر می کند، کودک هق هق کنان و مامان گویان به سمت زن می رود که ناگهان کشیده ی آبداری می خورد:" بی پدر! باز چه بلایی سر خودت آوردی؟" گریه ی پسرک به نهایت اعلا می رسد.

 

یک بطری اب معدنی، چند نوازش بی دریغ و یک شکلات می تواند کودکی اش را برگرداند؟ 

سوگند چشم های میشی و موهایی به رنگ خاک دارد، شش ساله و کم حرف است، مادرش تا دوم راهنمایی درس خوانده، پدرش نقاش ساختمان است،مستاجرند، یک زیر پله ی پنجاه متری بدون نورگیر، با ماهی ششصد هزار تومان کرایه، پیش دبستانی نرفته، پرداخت شهریه ی هشتصد هزار تومانی پیش دبستانی دولتی از عهده ی پدر خارج بوده، مادرش نگران کلاس اول دبستان است، سوگند تودار و مرموز است، تا به حال مداد دستش نگرفته مادرش "سواد درست و حسابی که نداره، کتاب ها هم عوض شده، باید برایش معلم خصوصی بگیرند، ساعتی دوازده هزار تومان!" بدتر اینکه برادرش امیرعباس هم سال بعد باید برود پیش دبستانی، مادر "عقب انداخته " می ترسد که سومی را حامله باشد!

شماره ام رو به مادرش دادم و گفتم نمی خواد نگران معلم خصوصی باشی، من خیر سرم مهندسم، اگه به مشکلی برخوردید خودم به سوگند آموزش می دم، آموزش الفبا می تواند کودکی اش را برگرداند؟ 

محمد مهدی ده ساله است، همراه پدر به کارگری می رود تابستان ها، سرساختمان وسیله ی سنگین بلند کرده، فتق در اورده، پدر و مادر گلایه از درد رو گذاشته اند به حساب تنبلی و زیر کار در رفتن، کتک مفصلی خورده، یک هفته بعد با استفراغ شدید رسانده اندش بیمارستان و راهی اتاق عمل شده، میان ناله هایش مدام تکرار می کند " به خدا تنبل نیستم، به خدا دروغ نمی گم"

یک مبلغ ناچیز پول توی دست مادرش گذاشتم، چند هزار تومان ناقابل می تواند کودکی اش را برگرداند؟

بدتر از همه اینکه می دونم کسی در وصف مادری کردن من هم خواهد نوشت، می دونم کسی هم خواهد پرسید چه چیز کودکی پانیسا رو بر می گرداند؟

همه ی ما خطا می کنیم، همه ی ما والدین مقصریم، این فرشته های کوچک قربانی ناآگاهی، خودخواهی و نادانی ما هستند...

پ . ن 1 : شیردهی کار راحتی نیست، صبر می خواهد و مداومت، اصلا سه تا هفت روز اول بعد از زایمان واقعا شیری در کار نیست، بعد کم  کم شیر در سینه ی مادر جاری میشه، اگه بخواهیم ملاک رو چند روز اول بگذاریم هیچ مادری شیر نداره!

 پ . ن 2 : خیلی ها رو دیدم که میگن بچه ام چند ماهه بود تب کرد دیگه شیر مادر نخورد! این حرف هم چرت است! نوزاد و شیرخوار مادر رو دنیای خودش می دونه، وقتی مشکلی براش پیش میاد مادر رو گناهکار می دونه، اگر تب کنه یا بیمار بشه با مادر قهر می کنه، این شیر نخوردن به همین علت است، بعد مادر است که موظف است جبران کند و ناز بکشد، بسته به شخصیت کودک زمان می بره تا آشتی کنه و از دلش در بیاد، مگه همه ی ما یک شکلیم؟ یک شکل قهر می کنیم؟ بچه ها هم همینطور هستن، پانیسا سه ماهگی اش سرما خوردگی نسبتا شدید گرفت، از رضا هم گرفت ولی با من قهر کرد، دو ماه طول کشید تا آشتی کنه، یعنی دو ماه من انگشت کوچک دستم رو می گذاشتم دهانش و اون مک می زد، اینقدر مک می زد که خوابش می برد بعد توی خواب انگشتم رو درمی آوردم و سینه ام رو دهانش می گذاشتم و تو خواب شیر می خورد! راحت نبود، اصلا راحت نبود، بستگی داره که مادر چقدر مصمم باشه از دل بچه در بیاره!

پ . ن 3 : عزیز، مادربزرگ مرحومم، هفت تا بچه بزرگ کرده بود، همه شون هم دو سال شیر مادر خورده بودن، می گفت بچه های من چون شیر مادر خوردن باهوشن! وقتی دکتر بهم گفت فقط سه ماه باید به دختری شیر بدم، بعدش سلامت خودم به خطر می افته، حالم گرفته بود،  نه اینکه شیردهی تاج سری باشه، دینی است که مادر به بچه اش داره، عزیز خدابیامرز، وقتی ماجرا رو شنید نذر حضرت عباس  کرد که اگر سالم باشم و بتونم دوسال بچه ام رو شیر بدم یه گوسفند بکشه، به چهارده ماهگی دختری که  رسید نذرش رو ادا کرد، یادمه بهش گفتم هنوز ده ماه مونده تا دوسال، گفت من تا حالا نشده چیزی از حضرت عباس بخوام و بهم نده، من آفتاب لب بومم، کار نکرده نداشته باشم بهتره، سه ماه بعدش فوت کرد. 

نمی خوام تریپ کلید اسرار بردارم ولی انگار مادرها یه چیزهایی می دونن که بقیه نمی دونن.

پ . ن 4 : بچه ها دست ما امانتن، پدر و مادر ها هم امانتن، زمین و زمان و هوا و دریا هم امانتن، همه ی عالم دست ما امانت است، اعتبار آدم ها به امانتدار بودنشون است، خیانت نکنیم.

پ . ن 5 : اگه سن از آسمان نیاد و طلسم قدیمی بشکنه، به همین زودی ها بینی ام رو عمل می کنم و از شر خرطومم راحت می شم، رفتم دکتر دماغ! خلاصه کنم این رو گفت: یه قوز کوچک داری، انحراف به چپ داری، انحراف داخلی داری، آلرژی داری، غضروف بینی ات هم باید کوچک بشه، یه کم استخوانش تراشیده بشه، نوکش هم پایین است، اینها انجام بشه کار خاصی نداره در کل!!

در کل؟! این که گفتی انگار می خواهی دماغ فیل رو بکنی دماغ خوک! به جان خودم اینقدرها هم درب و داغون نیست دماغه، یه کم بتونه کاری داره، دو تا چکش بخوره حله، طرف دقت کنه بدون رنگ هم در میاد!

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیره

چطوری به بچه ده روزه آب ماهیچه داده؟ [تعجب]

نیره

کدوم خرطوم؟

نیره

اینا رو نمیتونی معرفی کنی خیریه پول پیش دبستانی شونو بدن؟

سهیل

بغیر از قسمت آخرش عالی بود دوست داشتم برای دیگر دوستانم هم بفرستم آخرش با کل مطلب نمی خوند

نویده

کاش یه کتاب بود از زمانای قدیم توی هرخانواده نسل به نسل ومادرها تجربه هاشونو توش نوشته بودن دلم گرفت

رضا.م

آخ ! یاد بچگیای خودم افتادم ![شرمنده]

رضا.م

کلا بینی رو عمل کنی راحت 7 ‘ 8 کیلو یی لاغر میشی ! اینم یه خوبیش بود دیگه ! گفتم که عزمت جزم تر بشه !

زابیل

خیلی خوب نوشتی. من از همه ی انواع اون آدما دیده بودم الا این یکی که بچه ش رو داعشی وحشی!!!!!!! خطاب کرد. به نظرم خودش تمایلات داعشانه داره.

زابیل

پیش دبستانی دولتی 800هزار تومان می گیره؟[تعجب] تهران یه کره ی دیگه ست اصلا!

در دوردست‌ها

کودکی این روزها به چیز لوکسی تبدیل شده. برای همینه که الان در بین کودکان هم به وضوح اختلاف طبقاتی داریم.