سرکوب

سلام 

پیش از اینکه بدونم باردارم، تصمیم گرفته بودم کرکره ی وبلاگ و روابطم رو چه حقیقی چه مجازی بکشم پایین، یادتون هست ؟ می خواستم ی مدت کنج عزلت بگزینم و برم تو غار تنهایی... که ناگهان فهمیدم حامله ام.

خب همونقدر که خبرش برای شما شوکه کننده بود برای من هم. با این تفاوت که شما شاید یک درصد احتمال می دادید و من همون رو هم حدس نمی زدم، بعد دکتر بهم گفت روشهای پیشگیری از بارداری یک درصد خطا دارند و با توجه به شرایط فیزیکی من که شش سال گذشته رو پیشگیری کردم، میشه گفت درصد خطا یک در هزار بوده، خب همانا خداوند در تولد و مرگ قدرت خودش رو نشون میده، زهدان من هم شده بود عرصه ی قدرت نمایی خدا! 

بگذریم... تو زندگی ام یادم نمیاد چیزی رو انتخاب کرده باشم، گوگولی هم یکی از همون انتخاب نشده ها بود، نه اینکه ناراحت یا ناراضی باشم، خودم رو با بالا و پایین زندگی هماهنگ کردم و باز هم اگه یه اتفاق یهویی بیفتد تن می دهم مثل تمام بیست و هشت سال گذشته!

بعد که خبر بارداری ام رو اینجا نوشتم و به دوستان و آشنایان گفتم، سیل عظیمی از شادی و تبریک و محبت سمتم جاری شد، خلاصه نه تنها که نرفتم چله نشین بشم که مثل برج میلاد تبدیل شدم به یکی از جاذبه های گردشگری تهران!

خب روزگار بارداری هم مثل هر چیز پایانی داشت، زایمان و نوزادی و واکسن ها و بیماری ها و دندان درآوردن ها و .... تمام شد. بعد ماجراهای دعواهای فامیلی و فوت مادربزرگم و جابجایی مادرم و ... یه بحران بزرگ بود که گذشت،  حالا دوباره رسیدم به همان شرایط دو سال و نیم قبل. کم کم یه آرامشی داره حاکم میشه، البته نسبتا آرامش، خود پانیسا یه آنتی سکوت است فی الواقع، یا همین حواشی فامیل که هر چند سعی می کنم درگیر نشم و اهمیت ندم ولی به هر حال هست، و خب خیلی چیزهای دیگر، اما کاچی به از هیچی است. نمی تونم بگم همون آدم دو سال و نیم پیش هستم، همه چیز عوض شده، منم از قاعده ی تغییر مستثنی نیستم ، عوض شده ام ولی هنوز یک میل سرکوب شده در من هست که برم و از هر چه هیاهو است دور بشم، سکوت محض باشه، طی چهار سال گذشته از دست داده هایم به قدری زیاد بوده که هنوز قدرت پذیرشش رو پیدا نکردم، در ظاهر همه چیز نرمال است یه مادر مهندس خانه دار با اضافه وزنم که داره سعی می کند مادر خوبی باشه، اطلاعاتش رو به روز که نه ولی از دست نده، وزنش رو بیاره پایین و ... ولی کسی نمیدونه چهار سال پیش تا الآن چا بلایی سر رویاهایم اومده، هرچند که عمری تسلیم سرنوشت بودم ولی رویاهایم مال خودم بود، الآن رویایی ندارم، گمشده ای دارم، تو شلوغی اطرافم پیدایش نمی کنم تو هیاهوی اطرافم تمرکز ندارم، نمی تونم اینطوری ادامه بدم، می ترسم دوباره اتفاق های ناخوشایندی رخ بدهد با این تفاوت که این بار من منشاء باشم، از بی باکی این روزهایم نگران می شم، باک از دست دادن ندارم...

پ . ن 1 : آقا کسی نرخ نداره غار تنهایی مظنه چند؟

پ . ن 2 : ناگفته نماند که پانیسا شانزده تا دندان داره و هنوز چهارتا دندان دیگه اش هست که در نیومدن.

پ . ن 3 : دیشب بیشتر از یک ساعت واسه رضا شرح دادم دلم چه نوع انزوایی می خواهد، بعد از کلی حرف برگشت بهم گفت کارت از انزوا گذشته تو دیگه داری آدمیزاد به دور میشی!

پ . ن 4 : پانیسا به سهیلا مامان آوا می گفت آوا، خودم رو کشتم میگه سیلا! آ جان رو میگه عنه! نویده رو میگه نبیده، به سعیده که می رسیم هیچ نمی گه، سکوت مطلق میشه! اسم  خودش هم میگه آنیسا! گاهی هم جای پانیسا میگه دوقول لوقو! امروز یه کلمه ی جدید در مورد خودش به کار برد : دوفونه!!!

پ . ن 5 : باید تا آخر ماه ببرمش آزمایشگاه، آزمایش خون بده، به جیغ هایی که خواهد کشیدفکر می کنم پشت گردنم تیر می کشه!

/ 13 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهیل

من غار سراغ دارم بالای خونمون یک ساعت و چهل و پنج دقیقه راه است برای یک انزوا عالیست

رهگذر

غار تنهایی چرا اتاق شاهانه/ملکه آنه :)

رهگذر

واقعا با رویا هامان چه میکنیم ...

رهگذر

1: الآن تکنیکلی من تو غار تنهاییم از نظر عملی دارم به موقعیت های زیادی که دارم پشت میکنم البته احتمالا به زودی مجبوری برم سر کار و از غارم بیشتر بیرون باشم!

رهگذر

2: یاد دندون درد دیشب خواهرزاده افتادم و این حقیقت که خالش دندوناش رو درست کرده مثلا! خواهره داریم [نیشخند]

رهگذر

4:یاد میگیره کم کم ... 5: ایشالله مشکل مهمی نداشته باشه ....

خانوم معلم شیطونک

سلاااااااام قفون پانیسایی بشم که بلده حرف بزنهههههه... من چقده از بزرگ شدن نینی گوگولی مون دور موندمممم [گریه]

پنجره چوبی

برای دور شدن از هیاهو در اولین گام یک گوشی نوکیا بگیر از این سبک 1100 ها [شیطان][لبخند]